ﺩﻟﻢ ..ﺑـﭽـﮕﯿﻤـﻮ ﻣــﯿـﺨـﻮﺍﺩ !

ﭘـﺎﻫـای ﺷـﻨــﯽ ﺩﺳـﺘـﺎﯼ ﮐـﺎﮐـﺎﺋـﻮﯾـﯽ !

ﺩِﻟــَـﻢ ﻣــﯿـﺨـﻮﺍﺩ ﻭﻗـﺘـﯽ ﺑـلـاﻝ ﻣـﯿـﺨـﻮﺭﻡ ﮐـُـﻞ ﺻـﻮﺭﺗـﻢ ﺯﻏـﺎﻟـﯽ ﺷـﻪ!

100 ﺑـﺎﺭ ﯾـﻪ ﺳــﺮﺳـﺮﻩ ﯼ 1 ﻣـﺘـﺮﯼ ﺭﻭ ﺑـﺮﻡ ﺑـﺎﺯﻡ ﺧـﺴﺘـﻪ ﻧـﺸـﻢ !

ﭼـﺎﯾـﯽ ﺭﻭ ﺑـﺎ 10 ﺗـﺎ ﻗـﻨـﺪ ﺑـﺨـﻮﺭﻡ !

ﺑـﺴـﺘـﻨﯽ ﻭ ﭘـﻔـﮏ ﻭ ﻟـﻮﺍﺷـک ﻮ ﺑـﺎ ﻫـﻢ ﺑـﺨـﻮﺭﻡ !

ﺳـر ﭼــﯿـﺰﺍﯼ ﻣـﺴـﺨـﺮﻩ ﺍﻧـﻘـﺪ ﺑـﺨـﻨـﺪﻡ ﺑــﯿـفـﺘـﻢ ﮐـﻒ ﺍﺗـﺎﻕ !

ﻋـﯿـﺪﯾـﺎﻣـﻮ ﺑـﺮﯾـﺰﻡ ﺗـﻮ ﺍﻭﻥ ﻗـُـﻠــَـﮏ !

کـفــش هـای پـاشـنـه بُــُــُــُـلـنـد مـامـانـمـو بـپـوشـم و راه بـرم !

ﺩِﻟــَـﻢ ﻣــﯿـﺨـﻮﺍﺩ ﺑـﺎﺯﻡ ﺭﻭ ﺩﯾـﻮﺍﺭا ﻧــﻘــﺎﺷــﯽ ﮐـﻨـﻢ !

ﺩِﻟــَـﻢ ﻣــﯿـﺨـﻮﺍﺩ ﻭﻗـﺘـﯽ ﮔـﺮﯾـﻪ ﻣـﯿـﮑـﻨـﻢ ﻣـﺎﺩﺭﻡ ﺍﺷـﮑـﻤـﻮ ﭘـﺎﮎ ﮐـﻨـﻪ ﻧـﻪ ﭘــﯿﺮﻫـﻦ ﺗـﻨـﻢ !

ﺩِﻟــَـﻢ ﻣــﯿـﺨـﻮﺍﺩ ﺷـﺒـﺎ ﺗـﻮ ﺧـﻮﺍﺏ ﻏـﻠـﺖ ﺑـﺰﻧـﻢ ﺟـﺎﯼ ﺍﯾـﻨـﮑـﻪ ﺣـﺮﻑ ﺑـﺰﻧـﻢ !

1000 ﺗـﻮﻣﻦ ﺗـﻮ ﺟـﯿـﺒـﻢ بـآﺷـﻪ ﺍﻣـﺎ ﺩﻟـﻢ ﺧــﻮﺵ ﺑـﺎﺷـﻪ !

ﻭﻟـﻢ ﮐـﻨـﯽ ﺗـﺎ ﺻـُـﺐ ﺗـﻮ ﺷـﻬـﺮﺑـﺎﺯﯼ ﺑـﻤـﻮﻧـﻢ !

ﺑـﺰﺭﮔـﺘـﺮﯾـﻦ ﺍﺷـﺘـﺒـﺎﻫـﻢ ﺍﯾـﻦ ﺑـﻮﺩ ﮐـﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﮐـﺮﺩﻡ ﺑـﺰﺭﮒ ﺷـﻢ

ﺩﻧـﯿـﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔـﺎ خـﯿـــﻠـﯽ ﺳـﺮﺩ ﻭ ﺗـﻨـﻬـﺎست...

بعضی زخم ها...

بعضي زخم ها هست كه هر روز بايد روشونو باز كني و نمك بپاشي تا يادت نره كه

سراغ بعضي آدما نبايد رفت ...

   


یک دقیقه سکوت...

  یک دقیقه سکوت...

به خاطر تمام ارزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند..

به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند...

به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم...

به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد...

به خاطر چشمانی که همیشه بارانی ماندند...

یک دقیقه سکوت...

به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست اوردند...

بخاطر صداقت که این روزها وجودی فراموش شده است...

بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید...

یک دقیقه سکوت برای حرفای نگفته...

برای احساسی که همواره نادیده گرفته میشد یک دقیقه سکوت...

پاسخ فریدون مشیری به شعر خانه دوست کجاست؟ سهراب سپهری

من دلم می‌خواهد

خانه‌ای داشته باشم پر دوست،
کنج هر دیوارش

دوست‌هایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو…؛

هر کسی می‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند.

شرط وارد گشتن

شست و شوی دل‌هاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست…

بر درش برگ گلی می‌کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می‌نویسم ای یار

خانه‌ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

” خانه دوست کجاست؟"


فریدون مشیری

من دخترم...



من دخترم

وقتی خسته ام

وقتی  کلافه ام

بشقاب ها را  نمیشکنم

غرورم را نمیشکنم

دلت  را  نمیشکنم

به تنها  چیزی که  زورم  میرسد  این  بغض  لعنتی است....!


گرگ_فریدون مشیری

گفت دانایی که: گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست
که تو اشتباه کرده ایی
و حق با آن دیگری است ،
گاهی عذر خواهی بدان معناست
كه آن رابطه بیش از غرورت برایت ارزش دارد

آدمها می آیند
خودشان را نشان میدهند
اصرار میکنند !
برای اثبات بودنشان و ماندنشان
اصرار میکنند که تو نیز باشی همراهشان
همان آدمها ، وقتی که پذیرفتی بودنشان را
وقتی که باورشان کردی ،
به سادگی
میروند
و تو میمانی با باوری که...

ایلهان برک



ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﯾﮏ " ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ"
ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ !!
"________ ﭘـــﺎ________" ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ...
ﮐﻪ ﻟﮕﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ...
ﻭ ..........
ﺑـــــــــﺮﻭﯼ ..
vleaj236pzjr58qcis0m.jpg

בرב בلت را بــﮧ کســے نــَگـــو

چون یــاב مــے گـیــرنـב

בلــتـــ را از کـُـجـا

بــﮧ בرב آورنـב

ﮐﻢ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ

ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍﺑﭙﺮﺳﻨﺪ !

ﻭﻟﯽ .....
.
.
.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯿﺴت.

ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ؛

ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﮕﻮﯾﯽ:

ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺘﻢ....

رنگ دروغ

اگر دروغ رنگ داشت


هر روز،شايد


ده ها رنگين کمان


در دهان ما نطفه ميبست


و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود 

جمله تصویر ها زیبا و مفهومی

سوال یک استاد

روزي يك استاد دانشگاه تصميم گرفت تا ميزان ايمان دانشجويان اش را بسنجد .

او پرسيد: (( آيا خداوند , هرچيزي راكه وجود دارد , آفريده است؟ ))

دانشجويي شجاعانه پاسخ داد : (( بله ))

استاد پرسيد: (( هرچيزي را ؟! ))

پاسخ دانشجو اين بود: (( بله ; هرچيزي را. ))

استاد گفت: (( دراين حالت , خداوند شر را آفريده است . درست است ؟ زيرا شر وجود دارد .))

براي اين سوال , دانشجو پاسخي نداشت و ساكت ماند .

ناگهان , دانشجوي ديگري دستش را بلند كرد و گفت:

(( استاد ممكن است از شما يك سوال بپرسم؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته ))

دانشجو پرسيد: (( آيا سرما وجود دارد؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته, آيا شما هرگز احساس سرما نكرده ايد؟ ))

دانشجو پاسخ داد: (( البته آقا, اما سرماوجود ندارد. طبق مطالعات علوم فيزيك, سرما, نبودن

تمام و كمال گرماست و شيء را تنها درصورتي مي توان مطالعه كرد كه انرژي داشته باشد

و انرژي را انتقال دهد و اين گرماي يك شيء است كه انرژي آن را انتقال مي دهد . بدون

گرما اشياء بي حركت هستند, قابليت واكنش ندارند ; پس سرما وجود ندارد . ما لفظ سرما را

ساخته ايم تا فقدان گرما را توضيح دهيم . ))

دانشجو ادامه داد : (( وتاريكي ؟ ))

استاد پاسخ دا د : (( تاريكي وجود دارد . ))

دانشجو گفت: (( شما باز هم در اشتباه هستيد آقا! تاريكي , فقدان كامل نور است. شما مي

توانيد نور و روشنايي را مطالعه كنيد اما تاريكي را نمي توانيد مطالعه كنيد. منشور نيكولز,

تنوع رنگ هاي مختلف را نشان مي دهد كه در آن طبق طول امواج نور , نور مي تواند

تجزيه شود . تاريكي , لفظي ست كه ما ايجاد كرده ايم تا فقدان كامل نور را توضيح دهيم. ))

و سرانجام دانشجو ادامه داد: (( خداوند, شر را نيافريده است . شر , فقدان خدا در قلب افراد

است. شر فقدان عشق, انسانيت و ايمان است. عشق و ايمان مانند گرما و نور هستند . آنها

وجود دارند و فقدانشان منجر به شر مي شود. ))

نام اين دانشجو (( آلبرت انيشتين )) بود .

دانشجو های ورودی جدید

  عصر روز اول مدرسه (ببخشيد دانشگاه) مكالمه ي دو آقاي ورودي جديد!

- محمد! اين آقا ناظم دانشگاه كجاست؟ من از صبح تا حالا دنبالش مي گردم!

- بابا دانشگاه كه ناظم نداره! تازشم داداشم مي گفت صف وايسادن هم نداره!

- نهههه؟ يعني اگه من الان با اين كتاب بكوبم تو سر يكي٬ در برم!
 
 نمي تونه پيش آقا ناظم شاكي شه!

- ببين! پس اخلاق٬ انسانيت ...! آخ! ســــرم! اين با كتاب زد تو سر من٬ در رفت!

سر كلاس درس يه آقاي ورودي جديد دستشو بلند مي كنه:

- آقا اجازه! ما بريم دستشويي !؟ استاد:برو عزيزم! خانم  شما برا چي مي خندين؟

- خانوم اجازه! نه آقا اجازه! اين به جاي اينكه بگه استاد؛ ميگه آقا! هر هر هر..

شوخی دردسرساز دانشجویان با دختر تازه وارد

۲۱دانشجوی دانشگاه سنت جان سیدنی که قدیمی‌ترین دانشگاه کاتولیک کشور استرالیا است، به دلیل دست داشتن در حادثه‌ای که منجر به بستری شدن یکی از دانشجویان دانشگاه شد، اخراج شدند.

به گزارش ایران ناز به نقل از پایگاه خبری هافینگتون پست استرالیا، این دانشجویان یک دانشجوی نوجوان تازه وارد دختر را مجبور به خوردن نوشیدنی مسموم محتوی شامپو و غذای سگ کردند که در پی این اقدام، این دانشجو دچار خونریزی از ناحیه معده شده و سریعا به بیمارستان رویال پرنس آلفرد سیدنی منتقل گردید.

۱۲ دانشجوی دیگر که در این حادثه دست داشتند به دلیل اینکه تاکنون در دانشگاه ثبت‌نام نکرده‌ بودند، حکم اخراج خود را دریافت نکردند و این بدین معنی است که جمعا ۳۳ دانشجوی مرتبط با این حادثه دیگر در این دانشگاه جایی نخواهند داشت. شایان ذکر است سه تن از این دانشجویان سابق بر این قرار بود در سال تحصیلی جاری در انجمن دانشگاه به عنوان رییس، منشی و خزانه‌دار منصوب شوند.

 دانشکده سنت جان بخشی از دانشگاه سیدنی است که در آن بسیاری از دانشجویان سال اولی موسوم به «نوآموزان» با چنین شوخی‌های خطرناک سنتی از سوی دانشجویان قدیمی مواجه می‌شوند.شایان ذکر است دانشجویان اخراجی این امکان را خواهند داشت تا در سایر دانشگاه‌های شهر سیدنی ثبت‌نام کنند ولی حق عضویت در هیچگونه بنیاد مذهبی واقع در محیط دانشگاهها را ندارند


سلام تاحالا شده با یه سری سوال مواجه بشین که مطمئن باشین جوابشونو بلدین بعد درکمال تعجب متوجه بشین جواب اونی نیست که شما فکر میکردین؟

اینم چند تا سوال...

1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید:

الف)  116 سال

ب)  99 سال

ج)  100 سال

د) 150 سال

2- کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشوند؟

الف) برزیل

ب) شیلی

ج) پاناما

د) اکوادور

3- روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟

الف) ادر

ب) ادوارد

ج) جرج

د) مانوئل

5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟

الف) قناری

ب) کانگورو

ج) توله سگ

د) موش

جواب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

رهایم مکن


خطا از من است ، می دانم..



از من که سالهاست گفته ام  " ایاک نعبد "



اما به دیگران هم دل سپرده ام..!



از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین "



اما به دیگران هم تکیه کرده ام...!



اما تو رهایم نکن...

گاهی دلم از هر چه آدم است می گیرد..



گاهی دلم 2 کلمه حرف مهربانانه می خواهد..!



نه به شکل  " دوستت دارم "  و نه به شکل  " بی تو می میرم "


                 

                  ساده ؛ شاید مثل .. 



دلتنگ نباش ، امیدت به خدا ، فردا روز دیگریست..!


عشق های روزگار من


می گویند عشق آن است که به آن نرسی


و من می دانم چرا...


زیرا در روزگار من


کسی نیست که زنانه عاشق شود و مردانه بایستد...!!


وسوسه حوا


ما همه فرزندان آدم و حوائیم!
 
سیب بهانه ای بیش نبود...
 
 وسوسه را حوا پایه گذاری کرد.....!
 
 نا فرمانی را آدم..
 
 و برادر کشی را قابیل!      
 

 به یاد بیاوریم : هابیلی هم وجود داشت...!


وقت بگذارید

قبل از آنکه خیلی دیر شود…

وقت بگذارید خودتان را بشناسید…

وقت بگذارید بفهمید چه میخواهید...

وقت بگذارید برای خندیدن ، گریستن ، بخشیدن!

وقت بگذارید برای ریسک کردن...

وقت بگذارید برای عشق ورزیدن...

قبل از آنکه خیلی دیر شود،  وقت بگذارید ،  وقت بگذارید

دوست

 

دوست، تقدير گريزناپذير ما نيست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نيست كه آش كشك خاله باشد. دوستي انتخاب است. انتخابي دو طرفه كه حد و مرز و نوع آن به وسيله همان دو نفري كه اين انتخاب را كرده اند تعريف مي شود. با دوستانمان ميتوانيم از همه چيز حرف بزنيم و مهم تر آنكه مي توانيم از هيچ چيز حرف نزنيم وسكوت كنيم. با دوستانمان ميتوانيم درد دل كنيم و مهم تر آنكه مي شود درد دل هم نكرد و بدانيم كه مي داند. از دوستانمان مي توانيم پول قرض بگيريم و اگر مدتي بعد او پول خواست و نداشتيم با خيال راحت بگوييم نداريم. و اگر مدتي بعد تر دوباره پول احتياج داشتيم و او داشت دوباره قرض بگيريم. با دوستانمان ميتوانيم
بگوييم: امشب بيا خونه ما دلم گرفته و اگر شبي ديگر زنگ زد و خواست به خانه مان بيايد و حوصله نداشتيم بگوييم :  امشب نيا حوصله ندارم. با دوستانمان مي توانيم بخنديم  مي توانيم گريه كنيم  مي توانيم رستوران برويم و غذا بخوريم مي توانيم بي غذا بمانيم و گرسنگي بكشيم مي توانيم شادي كنيم مي توانيم غمگين شويم ميتوانيم دعوا كنيم. مي توانيم در عروسي خواهر و برادرش لباس هاي خوبمان را بپوشيم و فكر كنيم عروسي خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزيزي از عزيزان دوستانمان مرد لباس سياه بپوشيم و خودمان را صاحب عزا بدانيم. با دوستانمان ميتوانيم قدم بزنيم مي توانيم نصف شب زنگ بزنيم  و بگوييم : پاشو بيا اينجا و اگر دوستمان پرسيد چي شده؟ بگوييم :حرف نزن فقط بيا. و وقتي دوستمان بي هيچ حرفي آمد خيالمان راحت باشد كه در اين دنيا تنها نيستيم با دوستانمان مي توانيم حرف نزنيم كاري نكنيم جايي نرويم و فقط از اينكه هستند خوشحال و خوشبخت باشيم

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده .
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره.
...............................
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

داستان کوتاه زیبا و پند آموز

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.

۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.

۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.

۵- باعث فرسایش اجسام می شود.

۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.

۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.
۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و
اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژ ن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!


داستان کوتاه زیبایی از زندگی ادیسون در سنین پیری

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می‌کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود…

ادامه نوشته

کاش میشد

کاش میشد:بچگی را زنده کرد
کودکی شد،کودکانه گریه کرد
شعر ” قهر قهر تا قیامت” را سرود
آن قیامت، که دمی بیش نبود
فاصله با کودکی هامان چه کرد ؟
کاش میشد ، بچگانه خنده کرد . . .


 

غنچه از خواب پرید وگلی تازه به دنیا آمد

خار خندیدو به گل گفت سلام و جوابی نشنید

خار رنجید و هیچ نگفت.

ساعتی چندگذشت...

گل چه زیبا شده بود

دست بیرحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت پژمرد

لیک خار در آن دست خلید وگل ازمرگ رهید

فردا صبح که رسید خار با شبنمی ازخواب پرید

گل صمیمانه به او گفت

سلام...

به روایت تاریخ

عمق اشتیاق امت روزه دار به روایت تاریخ

اوه اوه!۲ ماه دیگه ماه رمضونه
بدبختی ۱ ماه باید روزه بگیرم
 ای بابا تازه ۲ روزه ش گذشته
 بالاخره نصفش رفت! افتاد تو سرازیری
 لامصب مگه این ۴ روز آخر میگذره؟
 خیلی حیف شده که ماه رمضون تموم شد
 
 

حکایت زندگی ما

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید!

به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد

همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد!

ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید!

از مرغ برایش سوپ درست کردند... ...

گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند!

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند.

و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت

فکرمیکرد