کاج جشن های زمستانی...

از باغ می برند  چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار“
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

شاعر: فاضل نظری

کاج جشن های زمستانی...

اشعاري چند از قيصر ادبيات ايران، زنده ياد دكتر قيصر امين پور...

دست عشق از دامن دل دور باد!زنده ياد استاد دكتر قيصر امين پور
می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد

 

اي چشمهايِ سـبزِ تو همرنگ سيب كال!
اي سـيبِ نا رسيده ي امسال و پارسـال!
همسايه ي قديمي شمشادهاي پير
همقدِ هر صنوبر و همپاي هر نهال!
گم گشته ي گذشته ي من , ماضي بعيد
فرداي روزهاي پس از اين , زمانِ حال!
بي تو... كويرِ قافيه ها مي شود غزل
پُر مي شود ترانه ام از واژه هاي لال
... خشكيده سرزمينِ دلم بي حضورِ تو
جاري شو آبشار يقين چشمه ي زلال
جاري شو آنچنان كه مرا پر كني ز خويش
خالي شوم ز وسوسه ي شك و احتمال
زيبا بهارِِ گمشده ي باغهاي سبز
راز حيات عشق در اين دوره ي زوال
من خواب ديده ام...كسي از راه مي رسد
تعبير كن خيـال مرا با دو چشـم كـال
شايد... نگاه سبـز تو بـارانـي ام كـنداستاد زنده ياد دكتر قيصر امين پور
حالا كه باد مي وزد از جانب شمـال

 

کسی درد خنديدنم را نفهميد
واز ريشه پوسيدنم را نفهميد
همان اول راه از من جدا بود
و بيراهه پيچيدنم را نفهميد
زمين پر ترک بود و در قحطی دشت
کسی خشک روئيدنم را نفهميد
زمان هم به من پشت پا می زد اما
کسی بر زمين خوردنم را نفهميد
واحساس من بی حضور تو يخ زد
کسی سخت لرزيدنم را نفهميد
چنان نرم و آهسته در خود شکستم
که حتی ترک خوردنم را نفهميد
و من درد را بی تو فهميدم اما
کسی درد فهميدنم را نفهميد...

 

ما در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید ...
در عصر قاطعیتِ تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال ، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی یک لحظه احتمال ندارماستاد زنده ياد دكتر قيصر امين پور
چشمان تو عین الیقین من
قطعیت نگاه تو دین من است
من از تو ناگزیرم
من بی نام ناگزیر تو می میرم . . .

 

از تمام رمز و رازهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده ی میان تهی

"     ع      ش       ق     "

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود، ولی...

راستی!

دلم که می شود . . . !!

 

این ترانه بوی نان نمی‌دهد
بوی حرف دیگران نمی‌دهد
سفرهء دلم دوباره باز شد
سفره‌ای که بوی نان نمی‌دهد
نامه‌ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی‌دهد:
با سلام و آرزوی طول عمرخدايش بيامرزد...
که زمانه این زمان نمی‌دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی‌دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه، آسمان نمی‌دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمی‌دهد!
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی‌دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی‌دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد
کس ز فرط های‌و‌هوی گرگ و میش
دل به هی‌هی شبان نمی‌دهد
جز دلت که قطره‌ای است بیکران
کس نشان ز بیکران نمی‌دهد
عشق نام بی‌نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی‌دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی‌دهد
ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن…نمی‌دهدمرحوم دكتر امين پور
پاره‌های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی‌دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد…

 

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟
با تو ام ! با تو ! خدایا! بزنم یا نزنم ؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... »
چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است :زنده ياد دكتر قيصر امين پور
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم :
بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم

دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم

بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم

 

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت

 آرامگاه...

 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست ...

 

و ناگهان چقدر زود دير مي شود...

 

باور كنيد اگر تمام پُست هايم را از اشعار زنده ياد پُر كنم باز هم سير نخواهم شد.

براي آمرزش روحشان "حمد و سوره اي" بخوانيم...

 

ای وای مادرم...

شعری زیبا و البته غمناک و تاثیرگذار از مرحوم استاد شهریار که پس از مرگ مادرشان سروده اند.( هرچند کمی طولانیست اما توصیه میکنم نخوانده از کنارش رد نشوید )

ای وای مادرم...


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله اي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر کنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر کار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل کوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است کوچه ها
او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يک خانه فقير
روشن کند چراغ يکي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يکي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا کفيل خرج موکل بود وکيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يک زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي که مرد ، روزي يکسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يک چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و کله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو کنار
کفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در کنار پدر زير خاک رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسيار تسليت که بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين که بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من کشيد
ليوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يک خواب سهمناک و پريدم بحال تب
نزديکهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي که ميسرود
با قصه هاي دلکش و زيبا که ياد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهاي خود آن کشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال کرد پرستاري مريض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يکروز هم خبر : که بيا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يکي نماز
يک اشک هم بسوره ياسين چکيد
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
يک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگي ،‌ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، که بدرقه اش ميکند بگور
يک قطره اشک ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه اي که بهم زد سکوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پي من باز ميکشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و کله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميکنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه ميگريختند
ميگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهکار من سياه
وز هر شکاف و رخنه ماشين غريو باد
يک ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود :
بردي مرا بخاک کردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم...


يادم باشد قدرشان را بيشتر بدانم...


مادر آيه اي از آيات خدا...

اشعاري از زنده ياد استاد قيصر امين پور...

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ايم‌...

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ايم‌،

ولي دل به پاييز نسپرده‌ايم‌

 

چو گلدان خالي‌، لب پنجره‌

پُر از خاطرات ترك‌خورده‌ايم‌

 

اگر داغ‌ِ دل بود، ما ديده‌ايم‌

اگر خون‌ِ دل بود، ما خورده‌ايم‌

 

اگر دل دليل است‌، آورده‌ايم‌

اگر داغ شرط است‌، ما برده‌ايم‌

 

اگر دشنة دشمنان‌، گردنيم‌!

اگر خنجر دوستان‌، گرده‌ايم‌!

 

 

گواهي بخواهيد، اينك گواه‌:

همين زخم‌هايي كه نشمرده‌ايم‌!

 

دلي سربلند و سري سربه‌زير

از اين دست‌، عمري به سر برده‌ايم‌

 

خدا...

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها


مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا


پایه های برجش از عاج و بلور

برسرتختی نشسته با غرور


ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او


اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان


رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

.

. * براي ديدن متن كامل لطفا به ادامه ي مطلب رجوع كنيد*

براي آمرزش روحش صلوات...

ادامه نوشته

متاســــــــفانه...!!!

گفتم وقت گريه فرا رسيده...؟  شوخي نكردم!!!

شـــــــور و حــــــــــال کودکــــــــــی برنگـــــــــردد دریــــــــــــــغا !!!!!

يادم آمد....كودكي...!
شوق روزگار کودکی
مستی بهار کودکی
يادم آمد....
آن همه صفای دل که بود
خفته در کنار کودکی
رنگ گل جمال ديگر در چمن داشت
آسمان جلال ديگر پيش من داشت
شور و حال کودکی برنگردد دريغا
قيل و قال کودکی برنگردد دريغا

به چشم من همه رنگی فريبا بودكودكي...!
دل دور از حسد من شکيبا بود
نه مرا سوز سينه بود
نه دلم جای کينه بود
شور و حال کودکی برنگردد دريغا
قيل و قال کودکی برنگردد دريغا

روز و شب دعای من
بوده با خدای من
کز کَرَم کند حاجتم روا
آنچه مانده از عمر من به جا
گيرد و پس دهد به من دمی
مستی کودکانه مرا
شور و حال کودکی برنگردد دريغا
قيل و قال کودکی برنگردد دريغا....!

شعر دو کاج (نسخه قدیمی و جدید)

دو کاج(نسخه قدیم)
در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند

شاعر: محمد جواد محبت
***

دو کاج (نسخه ی جدید)
در كنار خطوط سيم پيام ،خارج از ده دو كاج روئيدند
ساليان دراز رهگذران ،آن دو را چون دو دوست مي‌ديدند
روزي از روزهاي پائيزي ،زير رگبار و تازيانه باد
يكي از كاجها به خود لرزيد،خم شد و روي ديگري افتاد
گفت اي آشنا ببخش مرا ،خوب در حال من تأمل كن
ريشه‌هايم ز خاك بيرون است،چند روزي مرا تحمل كن
كاج همسايه گفت با نرمی
دوستی را نمی برم از یاد،
شاید این اتفاق هم روزی
ناگهان از برای من افتاد.
مهر بانی بگوش باد رسید
باد آرام شد، ملایم شد،
کاج آسیب دیده ی ما هم
کم کمک پا گرفت و سالم شد.
میوه ی کاج ها فرو می ریخت
دانه ها ریشه می زدند آسان،
ابر باران رساند و چندی بعد
ده ما نام یافت کاجستان ...

شاعر: محمد جواد محبت
 
دو كاج
 
***
عباس احمدي نيز كه از شاعران خوش ذوق و طناز كشورمان اند از استاد محبت اجازه خواسته و حكايت اين دو كاج را در جامعه ي امروز ما اينگونه بيان مي كنند...
 
در کنار حریم یک اتوبان
توی تهران دو کاج روئیدند
مردم البته از گرفتاری
کاج‌ها را به کُل نمی‌دیدند
روزی از روزهای پاییزی
حکم تعریض آمد از بالا
راه افتاد شخص پیمانکار
شب که بودند خلق در لالا!
یکی از کاج‌ها به ایشان گفت:
لطف خود را به بنده شامل کن
چند تا سَرو آنطرف تر هست
ما دو را جون مادرت ول کن!
گفت با طعنه مجری پرو‍ژه
کاج بی ریشه از تو بیزارم
از منابعْ طبیعی استان
بنده شخصا مجوزم دارم
سرو چون این شنید گفت: این کاج
به سبیل باباش خندیده‌ست
بنده فامیل حاجی‌ام، ضمنا
ریشه هایم پر از مونوکسید است!
مجری طرح دید اینطوری
کار تعریض جاده ممکن نیست
گشت عازم مهندس ناظر
تا ببیند که عیب کار از چیست
شهریاران شبانه با سرعت
راه تکرار بر خطر بستند
سرو و کاج و چنار را یکجا
با لودِر تکه تکه بشکستند
  َ

بدون شرح...

تابلو نقاش را ثروتمند کرد...

شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد...

کارگردان جایزه ها را درو کرد...

و هنوز... سر همان چهار راه، واکس میزند کودکی که بهترین سوژه بود...

بدون شرح...

گاهی یادم می رود که... "نماینده ی خدا هستم"

مقيم لندن بود، تعريف مي کرد که يک روز سوار تاکسي مي شود و کرايه را مي پردازد. راننده بقيه پول را که برمي گرداند 20 پنس اضافه تر مي دهد!
مي گفت :چند دقيقه اي با خودم کلنجار رفتم که بيست پنس اضافه را برگردانم يا نه؟ آخر سر بر خودم پيروز شدم و بيست پنس را پس دادم و گفتم آقا اين را زياد دادي ...
گذشت و به مقصد رسيديم . موقع پياده شدن راننده سرش را بيرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم .
 پرسيدم بابت چی ؟ گفت: مي خواستم فردا بيايم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمي مردد بودم. وقتي ديدم سوار ماشينم شديد خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بيست پنس را پس داديد بيايم...

 فردا خدمت مي رسم!
این را که گفت، تمام وجودم دگرگون شد حالي شبيه غش به من دست داد . آری... من مشغول خودم بودم در حالي که داشتم تمام اسلام را به بيست پنس مي فروختم!!!

هرچند سكوت ممكن نيست اما... يك دقيقه سكوت...

یک دقیقه سکوت... برای داغ از دست رفتن عزیزانمان در داستانی تلخ و تکراری که شاید کمتر از محاصره ی غزه نبوده و نيست...

سد کارون سه، برای خیلی ها آب و برق با خود آورد... آباداني و كشاورزي آورد... اما برای ما مردم بختیاری ایذه و روستاهای سادات حسینی و دنباله رود، جز رنج‌‌‍‍، مشقت و گرفتن جان عزیزانمان تحفه اي باخود به همراه نداشت...

برق سد براي عراقي ها آباداني مي آورد و آب كارون براي استانهاي مركزي...

حال آنكه براي صاحبان و ساكنان آن، نه تنها سود و آباداني نداشته، بلكه  آب درياچه، عزيزان هم ديار ما را قريب به ۱۰ سال است محاصره كرده و نزديك به ۵۰ نفر انسان بيگناه ساكن منطقه را به دليل نداشتن مسير دسترسي به كام مرگ كشانده است...

" بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ... "

دوازده زن و كودك بيگناه قرباني قتل گاهي شدند كه مسئولين كشور، به خصوص مسئولين آب و نيرو و استانداري ۱۰ سال است از رفع آن تفره مي روند...

فرداي قيامت مسئولين جواب خون سامان ۵ ساله و درياي ۲ ساله را چگونه خواهند داد...

البته بعيد مي دانم كساني كه ده سال فرياد و حق مردم را پشت گوش مي اندازند اعتقادي به جهان آخرت داشته باشند...

براي آمرزش روح جانباختگان...

( فاتحة مع الصلوات... )

اطلاعات بيشتر پيرامون اين حادثه دلخراش...

محسن رضايي با شركت در مراسم تشييع پيكر جانباختگان گفت: چرا مسئولان سكوت كرده اند؟ ۱۰ سال است كه مردم در محاصره ي درياچه نه جاده دارند و نه پل.

سخنان تكان دهنده ي امام جمعه ي ايذه: اسرائيل هم اينگونه غزه را در محاصره قرار نداد...

روحشان شاد...

ايذه داغدار شد...

دلنوشته هایی از زنده ياد حسین پناهی...

به مادرم گفتم مرا با چیزی عوض کن!زنده ياد حسين پناهي
چیزی ارزشمند!
چیزی گران!
سوزنی شکسته تا بتوانی با آن خار پایت را درآوری.
 
***
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو هیدروژن
با یک اکسیژن ترکیب می شوند
وآب از آب تکان نمی خورد!

 ***
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه می گفت:
گوساله ، بتمرگ!

***
با اجازه محیط زیست
دریا دریا، دکل می کاریم
ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می نازید
ما به پارس جنوبی!

***
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

***
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم...!!!

«شهیدی» که برای «حال امروز» مسئولین نامه نوشت...

همسرم از شما تقاضا دارم كه حدود 20 هزار تومان در مواقع ممكن حتماً به حساب جبهه و جنگ پرداخت نماييد. به جهت استفاده شخصي از اموال از اين روز خيلي مي‌ترسم. روزي كه فقط روز حسرت و روز حساب است نه روز عمل...

 "بخشي از نامه اي كه شهيد «محمد اصغريخواه» در تاريخ 10 ارديبهشت 1366 براي همسر خود، نوشته اند"

الان وقت گریه كردن فرا رسیده....

مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن

زمان تشيیع و تدفینم گریه نکن

زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن

فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند

و زنان ما عفت را وقتی جامعه ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت

مادرم گریه کن...!!! که اسلام در خطر است .....
.

.

.

شهید سعید زقاقی

الان وقت گریه كردن فرا رسیده....

 بگذار تا بميرم در اين شب الهي

                              ورنه دوباره آرم رو روي روسياهي

 چون رو كنم به توبه، سازم نوا و ندبه

                             چندان كه باز گردم گيرم ره تباهي

 چون رو كنم به احياء، دل زنده گردم اما

                             دل مرده مي‏شوم باز با غمزه گناهي

 گرچه به ماه غفران بسته است دست شيطان

                             بدتر بود ز ابليس اين نفس گاه گاهي

 اي كاش تا توانم بر عهد خود بمانم

                             شرمنده‏ام ز مهدي وز درگهت الهي...

شاعر: محمود ژوليده

 

ليلة القدر

خداوندا "از تو نوشتن" را به من آموختی...


"برای تو نوشتن" را هم به من بیاموز...


که چه سخت و چه شیرین است...

"برای تو نوشتن"

بدون شرح...

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خانومی چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
.
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد
.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت

شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی
….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند

دردش گفتنی نبود
….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح نشست
.
زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن

چند ساعت بعد، دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد

خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن
!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد

امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد
..!
انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد
!
احساس امنیت کرد…با خود گفت: مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود
!
یک لحظه به خود آمد

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته
…!

.

.

.

.

.

گزیده ای از سخنان شهید بزرگوار مصطفی چمران:

 
در دنیا آدم هایی هستند که به ظاهر زنده اند،نفس می کشند،راه می روند،

حرف می زنند،زندگی می کنند اما در حقیقت اسیر دنیا، برده ئ زندگی وذلیل حوادث هستند.

اینان برای آنکه نمیرند،آنقدر خود را کوچک می کنند که گویا مرده اند.

اما انسانهای آزاده ممکن است کوتاه زندگی کنند ولی تا آنجا که زنده هستند براستی زندگی می کنند.

و با اختیار خود نفس می کشند،محکوم اراده ئ دیگری نیستند و دیگران تسلیم او هستند.

آنان که به من بدی کردند ، مرا هشیار کردند

آنان که از من انتقاد کردند ، به من راه و رسم زندگی آموختند

 آنان که به من بی اعتنایی کردند ، به من صبر وتحمل آموختند

آنان که به من خوبی کردند ، به من مهر و وفا ودوستی آموختند

 پس خدایا :

 به همه ی آنانی که باعث تعالی دنیوی واخروی من شدند ،
خیر ونیکی دنیا وآخرت عطا بفرما .

شهید چمران

جملاتی قصار از استاد مرحوم دکتر علی شریعتی:

 هرگز نمی نالم

نه ،من  هرگز نمی نالم

قرن ها نالیدن بس است

می خواهم فریاد کنم

اگر نتوانستم ، سکوت می کنم

خاموش مردن بهتر از نالیدن است

 

آن هایی که رفتند کاری حسینی کردند و آن هایی که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند.

 

دستانم بوی گل میدادند مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند. نگفتند که شاید گلی کاشته است.

 

 پرستش عالی ترین احساس دوست داشتن است

 

           می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند 

              ستایش کردم ، گفتند خرافات است 

               عاشق شدم ، گفتند دروغ است 

                 گریستم ، گفتند بهانه است 

                خندیدم ، گفتند دیوانه است 

        دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم



هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود ، چیزی یاد نگرفتم . . .

 اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

برای کشف اقیانوس های جدید باید جرات ترک ساحل را داشت این دنیا دنیای تغییر است نه تقدیر

آنچه می خواهیم نیستیم وآنچه هستیم نمی خواهیم ، آنچه دوست داریم نداریم و آنچه را داریم دوست نداریم ، وعجیب است هنوز امیدوار به فردایی روشن هستیم ساعت ها را بگذارید بخوابند بیهوده زیستن نیازی به شمردن ندارد.

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود.

 گاهی نمی شود که نمی شود!

 گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست!

 گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!

 گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست!

 گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!!

 

و در آخر مناجات استاد مرحوم با خدا...

 خداوندا
به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید
و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گشتاخی
و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی(ع)
و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت
ببخش

 آمیـــن

 

خدایا

... تو آقا نیامدی

این جمعه هم گذشت و تو آقا نیامدی

فصل خزان گذشت و تو آقا نیامدی

***

هر شب بگویم این سحرم با تو پا شود

باز هم سحر گذشت و تو  آقا نیامدی

***

 یادمان نرود... همه... شب های پرفیض قدر، تعجیل در فرج آقا را از پروردگار مهربانمان بخواهیم...

 

" اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج "

 

یا مهدی (عج) ادرکنی

دوره ۱۸ خدانگهدار...

شما بزرگان این دانشکده بودید...

سخت ترین لحظه ی زندگی لحظه ی جداییست... بیشترین چیزی که مرگ را سخت و دردناک می کند همین حس دوری از کسانیست که عمری بهانه ی زندگی ات بوده اند ... اما امروز ما خوشحالیم و این جدایی با بقیه فرق دارد... از نگاهی شاید این جدایی سخت و غمناک باشد ولی...

ولی می دانیم که آغاز دوره ای تازه از زندگی برای شما عزیزان است...

همین برای شستن غصه هایمان کافیست...

امیدوارم در تمام مراحل زندگیتان پیروز و موفق باشید...

برادر کوچکتان علیرضا شاه ولی

خدانگهدار

خدا را سپاس که عمر را در خواندن و نوشتن گذراندم که بهترین شغل را در زندگی، مبارزه برای آزادی و نجات ملتم می‌دانستم و اگر این دست نداد، بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی و نویسندگی است و من از هجده سالگی کارم این هر دو.
و حماسه‌ام این که، کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه در میان من و مردم در کار بود و جز دل‌ام یا دماغ‌ام کسی و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدرتر از خودم متکبرترین و در برابر ضعیف‌تر از خودم متواضع‌ترین بودم.

"مرحوم دکتر علی شریعتی"

اخلاص

مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

" مرحوم دکتر علی شریعتی"

سلام به همه ی دوستان و همکلاسیان عزیز و گرامی.

امیدوارم هرجا هستین در کنار خونواده خوب و خوش و سلامت باشین.

یاد وبلاگ افتادم، گفتم بیام یه مطلبی بذارم.

فعلا تنها راه ارتباط دست جمعیمون همین وبلاگه ولی خوب مثل اینکه بچه ها چندان تمایلی به گذاشتن مطلب یا نظر ندارن. البته ممکنه اینترنت هم به اونصورت در دسترستون نباشه. درکل اگه تونستید و موقعیتش پیش اومد بیشتر سر بزنید چون الان که همدیگه رو نمی بینیم مسلما وبلاگ می تونه کارایی بیشتری داشته باشه (درواقع وبلاگ طراحی شده واسه همین روزا)

   از پنجره روزگار به درخت عمر که می نگرم؛خوشتر از یاد دوستان بر آن ثمری نیست؛

                           یادتان خوش ؛ جانتان سلامت؛ایام به کام؛ پایدار باشید.


اگر تنهاترین تنهاها شوم باز هم خدا هست.او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگ های درنده شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو تنهای مهربان و جاوید و آسیب ناپذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی !
تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

"مرحوم دکتر علی شریعتی"

خدا

به خاطر استاد مظلوم:

دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد ، در عزایش گوسفندها سربریدند.

ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به شمردن نیست.

مشکلات انسانهای بزرگ را متعالی می سازد و انسانهای کوچک را متلاشی.

زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که من میرقصم.

از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد! دکتر شریعتی.

( دکتر علی شریعتی )