اینم از لیسانس....
مرد جوانی آگهی روزنامه را لوله کرده بود میان دست اش
عرق خجالت روی
پیشانی اش ریزه ریزه داشت می ریخت
پشت میز نشین سرش را بالا آورد و
گفت
برا استخدام اومدی؟!...
ما اینجا فقط کارگر ساده ی شهرداری میخوایم
شرایط
رو که میدونی ؟ هر کاری گفتن باید بگی چشم
مرد جوان سر تکان داد و مدارک اش
را تقدیم کرد
با صدای لرزان گفت فقط می شود من شیفت شب باشم !!!
میز نشین
بی اعتنا گفت خونه خاله نیس که ، واسه چی ؟!
مرد جوان مدرک لیسانس اش را
یواشکی مچاله کرد
و آرام با خود گفت آخر خجالت می کشم کسی مرا ببیند
...
این یک داستان واقعی بود
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 15:37 توسط دانیال شرف الدین
|
سلام به وبلاگ دانشجويان پرستاري دوره ي 21 خوش آمديد