مرد جوانی آگهی روزنامه را لوله کرده بود میان دست اش
عرق خجالت روی پیشانی اش ریزه ریزه داشت می ریخت

پشت میز نشین سرش را بالا آورد و گفت
برا استخدام اومدی؟!...
ما اینجا فقط کارگر ساده ی شهرداری میخوایم
شرایط رو که میدونی ؟ هر کاری گفتن باید بگی چشم

مرد جوان سر تکان داد و مدارک اش را تقدیم کرد
با صدای لرزان گفت فقط می شود من شیفت شب باشم !!!

میز نشین بی اعتنا گفت خونه خاله نیس که ، واسه چی ؟!

مرد جوان مدرک لیسانس اش را یواشکی مچاله کرد
و آرام با خود گفت آخر خجالت می کشم کسی مرا ببیند ...

این یک داستان واقعی بود